زائری دل شکسته ام / آه معصومه جان سلام

دل به مهر تو بسته ام / بانوی مهربان سلام

ای ضریحت حریم مهر / یاد سبزت شمیم دل

نام پاکت  نسیم  مهر / رحمت اسمان سلام

روی تو  قبلگاه دل / لطف تو شمع راه دل

آستانت  پناه دل / ای دل بی دلان سلام

هرکه یکسردلش شکست / از طبیبان نظر گسست

آمد رشته بر تو بست  / ای امید جهان سلام

هم شفا هم شفاعتی / هم دعا هم اجابتی

هم ولا هم ولایتی /  ای زمین را آمان سلام

آنکه مهرتوبرگرفت / ورغمت شور شر گرفت

بیکران زیرپرگرفت / بر تو تا بیکران سلام

ولادت حضرت معصومه(س) وروزه دختر مبارک باد

 



تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور 1393 | 11:41 | نویسنده : مسعود |

ﻧـــَــــــــــﺦ ﺩﺍﺩﻥ ﻫَﻤﯿﺸـــــــﻪ ﻫــــــﻢ”ﺑـَــــﺪ “ﻧﯿﺴـــــﺖ
ﺑــــﻪ ﺑَﻌﻀﯿـــــــــﺎ ﺑﺎﯾـــــــﺪ ﻧـَـــــــﺦ ﺩﺍﺩ تا
“ﺩَﻫﻨﺸــُــــــﻮنو” “ﺑــــــــﺪﻭﺯَﻥ”
.
.
.
خوبه که بعضی وقتا بشنویم :
مشترک مورد نظر “آشـــغـــال” میباشد !
.
.
.
تا فهمیـد خریدارِ واقعی ام ؛ گران شد
کسی که برای دیگران ،
مـــفـــت هم نمی ارزید…
.
.
.
بعضیا دوست داشتنشون مثل قرص خوردن میمونه !
هر هشت ساعت یه نفر . . !
.
.
.
تعجب نکن که چرا هنوز فراموشت نکردم
آدمها هیچوقت “بزرگتریــن اشتباهشون” رو فراموش نمیکنن !
.



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | 20:8 | نویسنده : مسعود |

 

hamuna (0) hamuna (01)

در این قسمت مجموعه ی جدید تصاویر ” برگشت به گذشته ” برای شما آماده شده است 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هجدهم مرداد 1393 | 11:32 | نویسنده : مسعود |
تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | 14:58 | نویسنده : مسعود |

http://www.dl1.20patogh.com/free-download/img/fun/mazhabi/ghadr/ghadr%5B20patogh%20(2).jpg

رستگار می شود؛

هر که عمری دل به دوست ،

و سر در راه دوست می دهد ...

آری؛ به خدای کعبه قسم، که رستگار می شود ...

..............................

 

علی مظهر پیروزی در شکست است.

ما همیشه پیروزی را در پیروزی می شناسیم ، ولی علی [ علیه السلام ] درس بزرگی به ما داد و آن درس پیروزی در شکست است.

..............................

 

چه بگویم درباره مظلومیت کسی که در این دنیا چشم خود را در کعبه باز و در مسجد بست .

با اینحال وقتی خبر شهادتش به شام رسید ،

متعجبانه پرسیدند : آخر مگر پسر ابوطالب نماز هم میخواند که در مسجد کشته شود؟

....................................

 

در آن شب قدری که قدرش را نمی دید / دست شقاوت تیغه ای از کینه ها داشت
در سجده افتاد آفتاب و ذکر می گفت / در زیر لب«فزت برب الکعبه»را داشت . . .
شهادت امام علی (ع) تسلیت باد

التماس دعا

 

 

 



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 19:6 | نویسنده : مسعود |

http://www.qudsonline.ir/Images/News/Smal_Pic/14-11-1392/IMAGE635271038528801688.jpg

اکنون کجاست؟
چه میکند ؟
سردش نیست؟
غذا خورده است ؟
حالش خوب است ؟
همه بر وفق مراد است ؟
میپرسید چه کسی ؟
کسی که فراموشش کرده ام . . !
.
.
.
این روزها
صدای ثانیه ثانیه
فراموش شدنم را
می شنوم …
.
.
.
امروز روز آخر است..
فراموشت میکنم!
دیروز هم روز آخر بود ..
هر روز من
به بهت زدگی می گذرد..
من هر روز فراموشت می کنم..
اما چه فایده که با هر طلوع خورشید
دوباره تمام من میشوی…
مرگ هم تو را از خاطرات و ذهن من پاک نخواهد کرد..
.
.
.
انصاف نیست
رفتن آدمها با خودشون باشه
فراموش کردنشون با ما . . .
.
.
.
فراموش شدن همیشه از نبودن نیست !
گاهی از نزدیک شدن زیاد فراموش میشی … !
.



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 11:35 | نویسنده : مسعود |

 

 

کلینیک خدا – احمد شاملو

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم …
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم،
تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بود …
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 23:39 | نویسنده : مسعود |

 

جملات زیبا درباره امام زمان علیه السلام

 

میگویند نوشته ها از گفته ها معتبر ترند ...

دوازده هزار نامه ی دعوت نوشتند،

ولی با بیش از سی هزار نیزه و شمشیر به استقبال رفتند !

آقای من ، راز بی نشانی بودن ات را اکنون میفهمم ؛

کاش نامه هایی که تمبر صداقت نداشتند هیچگاه به نشانی نمی رسیدند ..

 

..................................

یک روز می افتد ؛

آن اتفاق خوب را می گویم ...

من به افتادنی که برخاستن اوست ایمان دارم ؛

هر لحظه ، هر روز ، هر جمعه ...

السلام علیک یا صاحب الزمان



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 | 0:24 | نویسنده : مسعود |

 

mazhbi (17).jpg

احساس پرانتزی را دارم
که همه ے اتفاقات خوب
داخل آن اتفاق مے افتد .
آری ؛ خدا را مهمان قلب کوچکم  کرده ام …
.
.
.
وقتی عبارت ” خدا را به یاد داشته باش “  را می خوانم
در ذهنم و در قلبم  گزینه ” همیشه ” را برایش تیک می کنم …
.
.
.
هنگامی که افسرده ای
بدان جایی در اعماق وجودت حضور “خدا” را فراموش کرده ای !
.
.
.
آرزویت را برآورد میکند ، آن خدایی که آسمان را برای خنداندن گلی میگریاند . . .
.
.
.
پروردگارا
ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .
.
.
.
گاهی نه گریه آرامت می کند و نه خنده
نه فریاد آرامت می کند و نه سکوت
آنجاست که با چشمانی خیس رو به آسمان میکنی و میگویی :
من فقط تورو دارم !
.
.
.
خدایا ! ببخشای مرا . . .
آنقدر که حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .
.



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم خرداد 1393 | 17:17 | نویسنده : مسعود |

هيچ ثروتي چون عقل، و هيچ فقري چون ناداني نيست. هيچ ارثي چون ادب، و هيچ پشتيباني چون مشورت نيست. حضرت علی(ع)



okedfxrt.jpg

 ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است
جان من، جانان من، روح و روان من علی لست
تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی
شکر لله حاصل عمر گران من علی است

ولادت حضرت علی (ع) مبارک

 

پدر مهربان و فداکارم،
هرگاه قادر به شمردن قطرات باران شدی، خواهی دانست که چقدر دوستت دارم. روز پدر را به تو یگانه حامی و پشتیبانم تبریک میگویم



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 10:41 | نویسنده : مسعود |
تاريخ : دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 | 20:22 | نویسنده : مسعود |

عکس های خفن

بودنـــــت همچــون نبـــودنـــــ اســت !
وقتی بودنــــت مــرا به وَجـــــد نمی آورد ،
پس نبـــودنت هم مـرا رنـــــــج نمی دهد !
.
.
.
اینکه میخوای هر روز با یکی باشه مهــم نیست ،
فقط سعی کن یه روزم خودت باشــی . . .
خودِ خودِ خودِت . . !
اونوقته که دیگه افتخاراتـــ میشه افتضاحاتـــ !
.
.
.
تا دیروز ما رو می دیدی مِن مِن می کردی
الان شاخ شدی مَن مَن می کنی !
.
.
.
به بعضیا باس گفت :
برو عقب عزیــــــزِ من !
من خودمم انقـــــدر به خودم نزدیـــــــک نمیشم،
شما که جـــــای خود داری !
.
.
.
ﻃﺮف ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﯾﺎﺭﻩ…
ﺑﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﺁﺭﻩ…
ﺍﺩﻋﺎﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻩ ..!



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 | 11:12 | نویسنده : مسعود |
http://vuin.site50.net/up/110a1994471c.jpg



آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛

و چشمهای گرانبها و با ایمان او،
زندگی را آنگونه که [زمانی میدید ] نمیبینند؛
زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند،
و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛

در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر،
با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن،
زمانی که اندوهگین است،
بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی،

اگر از تو چیزی میپرسد،
او را پاسخگو باش،
و اگر دوباره پرسید،
باز هم پاسخگو باش،
و اگر دگربار پرسید، دگربار پاسخش گو،
نه از روی ناشکیبایی، بلکه با آرامشی مهربانانه،

واگر تو را به درستی درنمی یابد،
شادمانه همه چیز را برای او بازگو،
ساعتی فرا میرسد، ساعتی تلخ،
که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمیکند .


روزت مبارک مادرم هرچی دارم فدای یه تاره موت





تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 20:28 | نویسنده : مسعود |


persian chat rooms


پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد.

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند:

عجب بد شانسی‌ای آوردی

پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 | 16:33 | نویسنده : مسعود |

cze



چقدر این دست سنگین بود!

قرن هاست از ماجرای کوچه گذشته

و هنـــوز گوش شــــیعه درد میکند !




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 13:7 | نویسنده : مسعود |

cze



نصیحت نوروز ۹۳
ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﺑﺎ ﺁﺟﯿﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭﮐﻦ که ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﺎ ﺁﺟﯿﻞ ﺷﻤﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭﮐﻨﻦ !
.
.
.
فلشم رو تو ماشین جا گذاشتم بابامم با ماشین بیرون بوده !
یهو زنگ خونمون خورد گفتم کیه؟
بابام گفت : منم ام جی، باز کن زاخار :|
.
.
.
یه بار اومدم کارمو بندازم فردا ،
بلند انداختم افتاد پس فردا :lol:
.
.
.
یه پرسش از دخدرا داشتم :
واقعن با دهن بسته نمیشه ریمل زد ؟
ینی خدایی در توانتون نیست ؟
.
.
.
برادران رایت بهشون میومد
تو کار پخش و توزیع سی دی و فیلم باشن تا ساخت هواپیما :lol:
.
.
.
یکی از بچه ها ازم پرسید به قیافه ام میخوره چند سالم باشه ؟
گفتم : ۲۷ سال
ناراحت شد گفت : ۲۲ سالشه
گفتم : ۵ سال دیگه به حرفم میرسی ، ببین کی گفتم :D
.
.
.
تو پاکستان ؛ بچه مدرسه ای ها موقع دعوا به همکلاسیشون میگن:
زنگ آخر وایسا بترکونمت :lol:




ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 1:5 | نویسنده : مسعود |
تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 10:41 | نویسنده : مسعود |


شب هایم بروز شده اند
دردهایم آنلاین . . .
به مغزم کلیک که می کنم
بالا نمی آید !
.
.
.
می خواهم نباشم
کاش سرم را بردارم و برای یک هفته
در گنجه ای بگذارم
و قفل کنم!
در تاریکی یک گنجه خالی
و روی شانه هایم،
در جای خالی سرم
چناری بکارم
و برای یک هفته،
در سایه اش آرام بگیرم…!
.
.
.
ﮔـﺎﻫـی ﺍﻳـﻨـﮑـﻪ ﺻـﺒـﺢ ﻫـﺎ …
ﺩﻟـﺖ ﻧـﻤـﻲ ﺧـﻮﺍﺩ ﺑـﻴـﺪﺍﺭ ﺑـﺸـﻲ ..
ﻫـﻤـﻴـﺸـﻪ ﻧـﺸـﻮﻧـﻪ ی ﺗـﻨـﺒـﻠـی ﻧـﻴـﺴـﺖ !
خسته ﺍی ﺍﺯ ﺯﻧـﺪﮔـی …!
ﻧـﻤـی ﺧـﻮﺍی ﻗـﺒـﻮﻝ ﮐـﻨـی ﮐـﻪ ﻳـﮏ ﺭﻭﺯِ ﺩﻳـﮕـﻪ
ﺷـﺮﻭﻉ ﺷـﺪﻩ …
.
.
.
در زندگی من اتفاقهایی همیشه می افتند حتی وقتی دستشان را میگیرم
دلت برای من نسوزد ؛
من عادت کرده ام که همیشه دستی چوب لای چرخ آرزوهایم بگذارد . . .
.
.
.
دل استــ دیگر خسته میشود …
بی حوصله میشــود …
از روزگار از آدمـــــــها از خــودشـــــ
از این قابــها , از اثباتــ , از تـــــوضیــح
از کلماتــــی که رابـــطه ها را به گند میکشـــد
.
.
.
آخرین بار ڪه من از تهِ دل خندیدم
علتش پـول نبود
انعڪاسِ جُوڪ هر روز نبود
علتش، چهره‌یِ ژولیده‌یِ یڪ دلقڪ,
یا زمین خوردن یڪ ڪور نبود …
من بهِ « من » خندیدم !
ڪه چو یڪ دلقڪ ِگیج
نقش یڪ خنده به صورت دارم و دلم میـــگرید …!


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هشتم اسفند 1392 | 9:32 | نویسنده : مسعود |

اوضاع یه جوری داره پیش میره که رییس جمهور بعدی با شعار
“با من دیگر دربی مساوی نمیشود ” روی کار میاد :D
.
.
.
ﭘﺎﮐﺴﺘﺎﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﺸﻮﻥ ﯾﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪ ﺩﺍﺭﻥ ، ﯾﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ :D
.
.
.
ﻣﺮﺍﻗﺒﯽ ﮐﻪ ﺑﺸﯿﻨﻪ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻪ،
مراقب نیستش که ﮔﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ :)
.
.
مورد داشتیم
تو دانشگاه طرف از استاد اجازه گرفته بره مدادشو بتراشه :D
.
.
.
بزرگترین اشتباه عمرم این بود که:
به بابام پیشنهاد دادم وقتی بیکاره بیاد با لپ تاپم بازی کنه :|
.
.
.
پسرا به هم فوش میدن و واقعا منظوری ندارن
دخترا قربون صدقه هم میرن و اونا هم واقعا منظوری ندارن :|
.
.
.
از نشونه های یه عطسۀ دلچسب اینه که:
پشتش دو سه تا “زهرمار” از قسمت های مختلف خونه بشنوی



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 | 16:56 | نویسنده : مسعود |

همسفر!

در این راه طولانی، که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌هایمان باهم، باقی بماند.
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی.
مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه سی ام دی 1392 | 23:52 | نویسنده : مسعود |
تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر 1392 | 23:16 | نویسنده : مسعود |
 
 اینکه پدر پولداری نداری مقصر نیستی
ولی اگه پدر زن و پدر شوهر پولدار پیدا نکنی خودت مقصری !

********جملات خنده دار********

میگم تا حالا دقت کردین تو خونه یه سری وسایل هست
که همیشه همه جا میبینیشون ؟ اما خدا اون روز رو نیاره که بهشون احتیاج پیدا کنی !
یعنی کلا از چرخه هستی محو میشن !

********جملات خنده دار********

نمیدونم چه مواد شیمیایی داره قطرات بارون !
به محض رسیدن به زمین اکثر تاکسی ها تبدیل به تاکسی دربست میشوند

********جملات خنده دار********

آهای حسود ، دیگه نمی خوام کور بشی !
گناه داری
از خدا میخوام دو تا چشم اضافه بهِت بده که بیشتر بسوزی

********جملات خنده دار********

این که میگن خوشگلی وخوشتیپی دردسر داره ، واقعا حقیقت داره
خواستم تجربه شخصیم رو گفته باشم !

********جملات خنده دار********

شارژ ایرانســــــل میگیرم باهاتـــــون تو بـــــارون قدم میــــزنم

علام کردم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه دوم آذر 1392 | 11:2 | نویسنده : مسعود |
تاريخ : سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 | 20:38 | نویسنده : مسعود |
تاريخ : شنبه سی ام شهریور 1392 | 23:24 | نویسنده : مسعود |
تاريخ : جمعه هشتم شهریور 1392 | 13:14 | نویسنده : مسعود |

اگر عشق نبود

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره‌ی کبود، اگر عشق نبود

از آینه‌ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه‌ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟

قیصر امین پور



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | 20:48 | نویسنده : مسعود |
تاريخ : پنجشنبه دهم مرداد 1392 | 23:31 | نویسنده : مسعود |

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌
و نرفتن؛
 درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند! پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.


مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...
به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود ، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...



تاريخ : چهارشنبه دوم مرداد 1392 | 0:58 | نویسنده : مسعود |
تاريخ : جمعه بیست و یکم تیر 1392 | 2:9 | نویسنده : مسعود |


دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود.

سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.

حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.


وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....

می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین. 





تاريخ : چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 | 22:27 | نویسنده : مسعود |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.